سومي هاي ساجدات
صفحه ي اصلي |شناسنامه| ايميل | پارسي بلاگ | وضعيت من در ياهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعي
هرکس به جستجوي دانش برخيزد، فرشتگان بر وي سايه اندازند و در معيشتش برکت حاصل مي شود و از روزي او کم نمي گردد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]
» آمارهاي وبلاگ
کل بازديد :414
بازديد امروز :0
بازديد ديروز :3
» لينک هاي روزانه

» درباره خودم
   1   2   3      >
» + بت خود را شکست

بت عاشق مي شود


 


بت بزرگ به پاي خدا افتاده بود و گريه مي کرد؛ زيرا هرگز نتوانسته بود دعايي را مستجاب کند و معجزه‌اي را برآورده. زيرا شادمان نمي‌شد از پيشکش‌هايي که به پايش مي‌ريختند و قرباني‌هايي که برايش مي‌آوردند. زيرا دلتنگ کوهي بود که از آن جدايش کرده بودند و بيزار از آن تيشه که تراشش داده بود و ملول از آنان که نامي برايش گذاشته بودند و ستايشش مي‌کردند. بت بزرگ گريه مي‌کرد؛ زيرا مي‌دانست نه بزرگ است و نه باشکوه و نه مقدس.
همه به پاي او مي‌افتادند و او به پاي خدا. همه از او معجزه مي‌خواستند و او از خدا. همه براي او مي‌گريستند و او براي خدا.
او بتي بود که بزرگي نمي‌خواست. عظمت و ابهت و تقدس نمي‌خواست. نام نمي‌خواست و نشان نمي‌خواست.
او گريه مي‌کرد و از خدا تبر مي‌خواست، شکستن و فرو ريختن مي‌خواست. خدا اما دعايش را مستجاب نمي‌کرد.
هزار سال گذشت. هزاران سال.
و روزي سرانجام خداوند تبري فرستاد بي‌ابراهيم.
و آن روز بت بزرگ بيش از هر بار گريست، بلندتر از هر روز. زيرا دانست که ابراهيمي نخواهد بود. زيرا دانست که از اين‌پس او هم بت است و هم ابراهيم.
-
خدايا، خدايا، خدايا چگونه بتي مي‌تواند تبر بر خود بزند؟ چگونه بتي مي‌تواند خود را درهم شکند و خود را فرو ريزد؟ چگونه، چگونه، چگونه؟
خدايا، ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي بفرست، خدايا ابراهيمي... خدا اما ابراهيمي نفرستاد.
بي‌باکي و دليري و جسارتي اما فرستاد، ابراهيم‌وار.
و چه بزرگ روزي بود آن روز که بتي تبر بر خود زد و خود را شکست و خود را فرو ريخت.
مردمان گفتند: اين بت نبود، سنگي بود سست و خاکي بود پراکنده، پس نامش را از ياد بردند و تکه‌هايش را به آب دادند و خاکه‌هايش را به باد.
و ديگر کسي نام او را نبرد، نام آن بتي را که خود را شکست.
اما هنوز هم صداي شادي او به گوش مي‌رسد، صداي شادي آن مشت خاک که از ستايش مردمان رهيد. صداي او که به عشق و شکوه و آزادي رسيد.صداي بت بزرگي که خود را شکست




سومي هاي هدي:: 15/1/1387:: 7:1 عصر | نظرات ديگران ()

» + چهار شنبه ها

بازم دوباره چهار شنبه ها رسيد بهترين روز چون ورزش داريم با خانم اعتمادي جان که يکم سخت مي گيره ولي حداقل خبري از پرسش و چرت زدن سر کلاس خبري نيست ولي بهتر از همه روزهاست چون تفسير هم داريم وهمه هم علاقمند سوال هاي مچهول توي ذهن که از خانم حکيم جوادي بپرسند تا خانم درس نپرسه از همه ي اين ها بگذريم پنج شنبه  دو زنگ بيکاريم و از شنبه به بعد خانم مهدي پور نمي ياد و بازم بيکاريم شايد بهتر از اين پيدا نشه و به اميد روزي که تمام روزها زنگورزش باشد با خانم اعتمادي. چي ميشه چنين بشه




سومي هاي هدي:: 21/12/1386:: 6:51 عصر | نظرات ديگران ()

» + پست ويژه

آخخخخخ که عجب هفته اي بود اين هفته. مدرسه نگو...مدرسه نگو... ولي انگار نمي شه آخرش بايد بهش بگي همون مدرسه. ولي اين مدرسه يا حداقل اين هفته ي اين مدرسه انصافا با همه ي مدرسه هاي ديگه فرق داره. خودتون مي خونيد بعد مي فهميد که چرا اين قدر داغم...


چهارشنبه: بهمون گفتن ساعت سوم مهمون داريم. همه خوشحال شدن بالاخره رفتن يه زنگ اون هم تو اين وانفساي امتحانا خودش غنيمته ولي من خيلي ناراحت شدم چون زنگي رو که يک هفته انتظارش رو مي کشيدم داشتم از دست مي دادم. زنگ تفسير از اون مهمتر دبير تفسير استاد گرامي سرکار خانم حکيم جوادي. بالاخره زنگ سوم شد و رفتيم نمازخونه ولي اصلا باورمون نمي شد حدس مي زنيد مهمون مون کي بود؟ حاج آقاي صديقي مهمونمون بودن اصلا باورمون نمي شد همون حاج آقاي صديقي که هميشه از تو تلوزيون مي ديديمشون حالا رو سن توي مدرسه ي هدي بودن. آخ اي کاش مي شد صحبتهاشون رو اينجا نوشت. مثل هميشه خيلي قشنگ، مفيد، تأثير گذار و انسان ساز صحبت کردن کوچکترين چيزي که مي تونم از اون همه صحبت قشنگ براتون بگم اينه که در روايتي هست که:


زماني که خداوند براي بنده اش خير اراده کند، او را فقيه در دين و زاهد در دنيا ميکند و عيوب بنده را بر خود بنده نشان مي دهد.


حالا اينکه فقيه به چه معناست و زهد يعني چي اينها ديگه بماند.








پنجشنبه: سر کلاس فن سخنوري يه دفعه خانم جهاني (معاون) در رو باز مي کنن و مي گن خانمها با چادر بفرماييد نماز خونه. چه خبره؟ چي شده؟ کي اومده؟ آقا وارد نمازخونه شديم بگو چه فرشته هايي ديديم. چيزي حدود سي تا زن لبناني، پير و جوون،‏ اومده بودن تو نمازخونه ي دبيرستان هدي. اون خانمهاي لبناني همه يا مادر، يا خواهر، يا فرزند و يا همسر شهداي جنگ سي و سه روزه ي پارسال بودن. جنگي که انصافا براي اسرائيلي ها چيزي جز رسوايي نداشت. چار، پنج نفر از اونها اومدن برامون صحبت کردن و يکي از همون لبناني ها ولي مرد ترجمه مي کرد. آقا اينها يه دنيا آرامش بودن. يکي از اونها تک پسر 17 ساله اش رو تو جنگ از دست داده بود. اون با افتخار از اين افتخار آفريني پسر عزيزش صحبت مي کرد و خم به ابرو نمي آورد درحالي که اشک اکثر بچه ها رو در آورده بود. زن ديگه اي داشت صحبت مي کرد درباره ي از دست دادن شوهرش بعد از گذشت 8 ماه از ازدواج شون. اون دختر جوون فقط 24 سال داشت ولي با استقامتي بي نظير صحبت مي کرد. باور کنيد من خودم آدمي هستم که اگر فرد ديگه اي از استقامت اينها برام صحبت مي کرد اون رو به پاي بازي با الفاظ مي ذاشتم و اصلا حرفش رو باور نمي کردم ولي اين دفعه من اين آدم ها ي بي نظير رو از نزديک و با چشم هاي خودم ديدم. بهتون حق مي دم اگر حرفهاي من رو باور نکنيد و بگيد دوباره از اين حرفها ي کليشه اي ولي ازتون خواهش مي کنم باور کنيد اونها دنياي آرامش بودن. به جرأت مي گم اونها اصلا از شهادت عزيزانشون ناراحت نبودن. اونها از جاي امن عزيزانشون و روسفيدي اونها پيش خدا و اسوه ي شهادت امام حسين(عليه السلام) مطمئن بودن.


نکته ي جالبي که تو صحبت همه ي اونها بود اين بود که اونها حقيقتا صبر رو از حضرت زينب(سلام الله عليها) ياد گرفته بودن. واي خدا ايکاش مي شد فيلمش رو از مدرسه گرفت و روي وبلاگ گذاشت تا بقيه هم بدونن اونها مسلمون هاي واقعي بود. اونها حقيقتا فرشته بودن...






سومي هاي هدي:: 16/12/1386:: 6:26 عصر | نظرات ديگران ()

» + چي بگم خوبه؟...

آخخخخخ که عجب هفته اي بود اين هفته. مدرسه نگو...مدرسه نگو... ولي انگار نمي شه آخرش بايد بهش بگي همون مدرسه. ولي اين مدرسه يا حداقل اين هفته ي اين مدرسه انصافا با همه ي مدرسه هاي ديگه فرق داشت. خودتون مي خونيد بعد مي فهميد که چرا اين قدر داغم...البته بعضي روزهاش فقط براي من فوق العاده بود بعضي روزهاشم براي همه ي بچه ها...


شنبه: م.ي خيلي باصفاس(خودم رو ميگم) روزي که تو مدرسه نخوابه اون روز حتما کم خوابي مي گيره. آقا ما شنبه زنگ آخر سرکلاس روانشناسي بعد از اينکه خانم رجبي ازم درس پرسيد و سؤال ها رو همه يکي در ميون جواب دادم بقيه ي زنگ رو دربست خواب تشريف داشتم. خوشمزه ش اينجاست که وقتي خانم مي خواست شروع کنه درس دادن ا.م من رو بيدار کرد. خانم رجبي بهش گفت ولش کن بذار راحت باشه. آقا من هم که از خدا خواسته وقتي اين حرف خانم رو شنيدن با کمال پر رويي بازم سرم رو روي ميز گذاشتم و گرفتم خوابيدم آقا وقتي بيدار شدم ديدم زنگ خورده و نصف بچه ها رفتن بيرون.اِ..اِ..اِ..يکي نيست به اين دختر بگه خپل! خانم يه چيزي مي گه تو چرا جدي مي گيري؟(ولي انصافا خواب سر کلاس صفايي داره که تا تجربه نکني نمي فهمي چي ميگم.آزمايش کن!)


يکشنبه:آقا ما يه روز هِي براي دبير رياضي مون دعا کرديم گفتيم خانم ايشّالله بريد کربلا، ولي اصلا فکر نمي کرديم خدا اينقدر جدي بگيره. چه حالي ميده يه روز دو زنگ عربي داشته باشيد،‏ دوزنگ رياضي اون وقت دبير رياضي تون گذاشته باشه رفته باشه عتبات(محض آرامش اعصاب از دست افرادي مثل من) ولي حال گيريش اون جاست که ببينيد يه زگتون رو دبير فلسفه منطق تون گرفته اون وقت توهم دقيقا همون يه زنگ خوابت بياد ولي مگر مي شه سر کلاس هاي خانم صفري خوابيد. خلاصه اون يه زنگ خيلي سخت گذشت. ولي خودمونيم ها جاي خانم همتايي(دبير رياضي) خيلي خالي بود.


دوشنبه:امروز جز اينکه مانند روال سابق از سرويس جا موندم اتفاق ديگه اي نيفتاد فکر کنم خودم حواسم نبوده صدقه دادم. حالا بقيه ي روزها رو بچسب...........


سه شنبه: امروز روز برگزاري دومين همايش (در سايه سار زينب سلام الله عليها) است. اين يعني دو زنگ ادبيات و حفظ قرآن پَر. آقا چيزي حدود صد يا صد و پنجاه نفر از مدارس ديگه مهمون داشتيم. من و ف.ن و ف.ا دم در بوديم و مسئوليت خطير خوش آمد گويي به مهمون ها رو داشتيم. وقتي همايش تموم شد و مهمون ها داشتن مي رفتن هم ناراحت شدم هم خوشحال . خوشحال شدم از اينکه مثل اينکه از محيط مذهبي مدرسه خيلي خوششون اومده بود و حداقل يه خورده ذهنيت مذهبيهاي خشکه مقدس از ذهنشون بيرون رفته ولي ناراحت شدم از اينکه رفتن اون ها به معني رفتن ما سر کلاس بود..


روزهاي چهار شنبه و پنج شنبه واقعا ويژه بود به خاطر همين هم توي يه پست ويژه مي نويسم. 




سومي هاي هدي:: 16/12/1386:: 6:18 عصر | نظرات ديگران ()

» + ماه و سنگ

اگر ماه بودم به هرجا که بودي


سراغ تو را از خدا مي گرفتم                                   


 


 


وگر سنگ بودم به هرجا که بودي


سر رهگذار تو جا مي گرفتم


 


اگر ماه بودي(به صد ناز) شايد


شبي بر لب بام من مي نشستي


 


وگر سنگ بودي به هرجا که بودم


مرا مي شکستي مرا مي شکستي!


 


«فريدون مشيري»


 


ولي مشکل اينجاست که:


ما ماه نيستيم که بتونيم سراغ اون رو از خدا بگيريم،


سنگ هستيم ولي نمي دونيم از کجا عبور مي کنه که سر رهگذارش قرار بگيريم،


ماه هست ولي بام ما شايستگي اون رو نداره که حتي با هزار ناز هم بياد لبش بشينه،


سنگ نيست ولي تا حالا دل خيلي ها خيلي براش شکسته!


نمي دونم چند نسل آدم هاي روي زمين بايد جاهاشون رو باهم عوض کنن و چند دهه بايد بگذره تا آدم هايي بيان که شايستگي درک و ميزباني از او رو پيدا کنن...


أميرالمؤمنين(عليه السلام) پدر مهربون ما مي گن که: زمين از حجّت خدا(امام) خال نمي مونه. امِا خداوند، به علّت ستمگري انسان ها و زياده رَويشون در گناه، اونها رو از وجود حجّت در ميانشون بي بهره مي کنه.(غيبت نعماني، ترجمه، ص202).


 مي دونيد، نکته ي وحشتناک اينجاست که:


پيامبر گرامي اسلام(صلي الله عليه و آله) خود و اميرالمومنين(عليه السلام) را پدران امت معرفي کرده اند(أنا و عليٌ أبوا هذه الاُمّة). نا گفته پيداست که دل سوزي پدر معنوي براي فرزندان خود حدي ندارد و در هيچ شرايطي جدا شدن از آن ها را تحمل نمي کند. اما ناسپاسي اين فرزندان را ببينيد که قدر پدران مهربان خود را نشناختند و چنان در وادي انحراف پيش رفتند که يازده تن از رهبران آسماني خود را شهيد کردند...


اين يعني چي؟ يعني اين که اين فرزندان هنوز ناسپاس هستند؟ هنوز قدر پدر مهربان خود را نشناخته اند؟ هنوز در وادي انحراف پيش مي رن؟ و در صورت ظهور دوازدمين رهبر آسماني او رو هم به شهادت مي رسونن؟


اگر واقعاً اين طوره که خيلي وحشتناکه...هرچي زودتر با يد يه فکري به حال خراب خودمون بکنيم...


...أللهم اکشف هذه الغمّة عن هذه الأمّة بحضوره و عجّل لنا ظهوره...  




سومي هاي هدي:: 15/12/1386:: 5:50 عصر | نظرات ديگران ()

   1   2   3      >

» ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[15/1/1387- 7:1 ع] بت خود را شکست
[21/12/1386- 6:51 ع] چهار شنبه ها
[16/12/1386- 6:26 ع] پست ويژه
[16/12/1386- 6:18 ع] چي بگم خوبه؟...
[15/12/1386- 5:50 ع] ماه و سنگ
[12/12/1386- 5:9 ع] ؟
[11/12/1386- 12:18 ع] دخترک
[30/11/1386- 3:55 ع] دلتنگي گل
[29/11/1386- 5:7 ع] يک روح بزرگ
[14/11/1386- 6:55 ع] آدم ها مثل کتاب هستند
[13/11/1386- 11:13 ع] اولين