سومي هاي ساجدات
صفحه ي اصلي |شناسنامه| ايميل | پارسي بلاگ | وضعيت من در ياهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعي
غريب، کسي است که دوستي ندارد . [امام علي عليه السلام ـ در وصيّت خويش به امام حسن عليه السلام ـ]
» آمارهاي وبلاگ
کل بازديد :415
بازديد امروز :1
بازديد ديروز :3
» لينک هاي روزانه

» درباره خودم
» + اولين

سلام


معمولا براي نوشتن اولين مطلب در يک وبلاگ آدم خيلي حساسيت نشان ميده. چون معمولا اولين ديدارها براي ادامه يا عدم ادامه ي ارتباط نقش مهمي دارن.


هرچي فکر کردم خدايا چي بنويسم؟ چي ننويسم؟ اصلا بنويسم يا ننويسم... ذهنم به جايي راه نداد(طبق معمول) بالاخره گفتم اصلا ولش کن. هرچي مي خواي بنويس انگار نه انگار که اولين مطلبه! حالا من هم يه چيزي نوشتم ديگه بخونيد، اگه خوشتون اومد که ما رو خوشحال کرديد ولي اگر خوشتون نيومد شما رو به ديدن بقيه ي وبلاگ هاي بيخود(و بعضاً با خود) دعوت مي کنم.


اما چيزي که از همين اول براي راه اندازي اين وبلاگ گروهي براي همه ي اعضاي گروه روشنِ هست اينه که:(در هر شرايطي و در هر موقعيتي از لوس شدن، زرد شدن، بي مزه شدن، تکراري شدن، گَه گداري عاشقانه شدن و...شدن اين وبلاگ خود داري مي شود و تلاشمان بر اين است که اين صفحه را از تحت تأثير قرار گرفتن احساسات دخترانه،ويژه ي مقطع دبيرستان، دور نگه داريم.پس بنابراين اگر قصد ورود به يک وبلاگ در پيت را داريد بايد بدانيد که اشتباه آمده ايد لطفاً همين الان با کليک بر روي گزينه ي خروج در گوشه ي بالاي سمت راست صفحه خودتان را راحت کنيد.)


اولش اصلا نمي خواستم فکر کنم(ترسيدم اسراف بشه) ولي ديدم انگار نميشه. مجبور شدم فکر کنم. ديدم اين داستان کوتاهي که دارم شايد بتونه شروع خوبي باشه نمي دونم به نتيجه ي درستي رسيدم يا نه. لطفا بعد از خوندش نظر خودتون رو درباره ي درست يا اشتباه بودن تنيجه ي تفکراتم بگيد.ممنون


مردي تخم عقابي را پيدا کرد و آن را در لانه مرغي گذاشت. عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگيش، او همان کارهايي را انجام داد که مرغها مي کردند. براي پيدا کردن کرمها و حشرات، زمين را مي کند و قدقد مي کرد و گاهي هم با دست و پا زدن بسيار، کمي در هوا پرواز مي کرد.


سالها گذشت و عقاب پير شد.


روزي پرنده با عظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد. او با شکوه تمام، با يک حرکت ناچيز بالهاي طلاييش، برخلاف جريان شديد باد پرواز مي کرد.


عقاب پير، بهت زده نگاهش کرد و پرسيد:" اين کيست؟"


همسايه اش پاسخ داد:" اين عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم."



<>


عقاب مثل مرغي زندگي کرد و مثل مرغ مرد. زيرا فکر مي کرد مرغ است.


 


 




سومي هاي هدي:: 13/11/1386:: 11:13 عصر | نظرات ديگران ()


» ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[15/1/1387- 7:1 ع] بت خود را شکست
[21/12/1386- 6:51 ع] چهار شنبه ها
[16/12/1386- 6:26 ع] پست ويژه
[16/12/1386- 6:18 ع] چي بگم خوبه؟...
[15/12/1386- 5:50 ع] ماه و سنگ
[12/12/1386- 5:9 ع] ؟
[11/12/1386- 12:18 ع] دخترک
[30/11/1386- 3:55 ع] دلتنگي گل
[29/11/1386- 5:7 ع] يک روح بزرگ
[14/11/1386- 6:55 ع] آدم ها مثل کتاب هستند
[13/11/1386- 11:13 ع] اولين