يک نفر اين جا هست
که سوالي دارد ...
چه کسي پاسخ گوست؟
چه کسي هست که روشن کند اين ذهن مرا
و بگويد که چرا؟
کوله پشتي هامان پر از حرف قشنگ
حرف ها رنگ به رنگ
و صد افسوس که هنگام عمل
مشت هامان خالي است
از همين روست که هنگام شعار
هرچه مشت است گره خورده و بسته ست
چشم ها هم خسته ست
چه کسي پاسخ گوست؟
ما چه کرديم به جز چند شعار و شب شعر؟
خوردن کيک و سن ايچ
يک تجمع سر پيچ
و تحصن و همايش
و آخر هم هيچ....
چشم وا کن و ببين !
دور فکر من و تو
حلقه هاي کپک است
دست هامان همگي بي نمک است .
همتي بايد کرد
تا که آدم بشويم
دست برداريم ز شعر و زشعار
ز قيافه ز اِفه
همتي بايد کرد
مطئن باش که حل مي شود اين معضل عدل
اگر آدم بشويم
مطمئن باش که آن پيرزن کور و فقير
آن پسر بچه ي تنها و يتيم
فقر را مي فهمند
عدل را مي دانند
قصه ي ما را هم
از همين روست به ما مي خندند
من و تو آمده ايم
تا که انسان بشويم
تا که بگشاييم بندها از پي هم
عدل يعني ز تعلق ز منيت همگي وا بشويم
عدل يعني پر پرواز پرستو بشويم
عدل يعني من و تو ما بشويم
عدل يعني که نقاب از رخ خود بر بکشيم
عدل يعني که بخواهيم که آدم بشويم ....
Shabhaye-wien.blogspot.com