سومي هاي ساجدات
صفحه ي اصلي |شناسنامه| ايميل | پارسي بلاگ | وضعيت من در ياهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعي
بهترينِ برادران، کسي است که هرگاه او را از دست بدهي، پس از او زندگي را دوست نداشته باشي . [امام علي عليه السلام]
» آمارهاي وبلاگ
کل بازديد :415
بازديد امروز :1
بازديد ديروز :3
» لينک هاي روزانه

» درباره خودم
» + چي بگم خوبه؟...

آخخخخخ که عجب هفته اي بود اين هفته. مدرسه نگو...مدرسه نگو... ولي انگار نمي شه آخرش بايد بهش بگي همون مدرسه. ولي اين مدرسه يا حداقل اين هفته ي اين مدرسه انصافا با همه ي مدرسه هاي ديگه فرق داشت. خودتون مي خونيد بعد مي فهميد که چرا اين قدر داغم...البته بعضي روزهاش فقط براي من فوق العاده بود بعضي روزهاشم براي همه ي بچه ها...


شنبه: م.ي خيلي باصفاس(خودم رو ميگم) روزي که تو مدرسه نخوابه اون روز حتما کم خوابي مي گيره. آقا ما شنبه زنگ آخر سرکلاس روانشناسي بعد از اينکه خانم رجبي ازم درس پرسيد و سؤال ها رو همه يکي در ميون جواب دادم بقيه ي زنگ رو دربست خواب تشريف داشتم. خوشمزه ش اينجاست که وقتي خانم مي خواست شروع کنه درس دادن ا.م من رو بيدار کرد. خانم رجبي بهش گفت ولش کن بذار راحت باشه. آقا من هم که از خدا خواسته وقتي اين حرف خانم رو شنيدن با کمال پر رويي بازم سرم رو روي ميز گذاشتم و گرفتم خوابيدم آقا وقتي بيدار شدم ديدم زنگ خورده و نصف بچه ها رفتن بيرون.اِ..اِ..اِ..يکي نيست به اين دختر بگه خپل! خانم يه چيزي مي گه تو چرا جدي مي گيري؟(ولي انصافا خواب سر کلاس صفايي داره که تا تجربه نکني نمي فهمي چي ميگم.آزمايش کن!)


يکشنبه:آقا ما يه روز هِي براي دبير رياضي مون دعا کرديم گفتيم خانم ايشّالله بريد کربلا، ولي اصلا فکر نمي کرديم خدا اينقدر جدي بگيره. چه حالي ميده يه روز دو زنگ عربي داشته باشيد،‏ دوزنگ رياضي اون وقت دبير رياضي تون گذاشته باشه رفته باشه عتبات(محض آرامش اعصاب از دست افرادي مثل من) ولي حال گيريش اون جاست که ببينيد يه زگتون رو دبير فلسفه منطق تون گرفته اون وقت توهم دقيقا همون يه زنگ خوابت بياد ولي مگر مي شه سر کلاس هاي خانم صفري خوابيد. خلاصه اون يه زنگ خيلي سخت گذشت. ولي خودمونيم ها جاي خانم همتايي(دبير رياضي) خيلي خالي بود.


دوشنبه:امروز جز اينکه مانند روال سابق از سرويس جا موندم اتفاق ديگه اي نيفتاد فکر کنم خودم حواسم نبوده صدقه دادم. حالا بقيه ي روزها رو بچسب...........


سه شنبه: امروز روز برگزاري دومين همايش (در سايه سار زينب سلام الله عليها) است. اين يعني دو زنگ ادبيات و حفظ قرآن پَر. آقا چيزي حدود صد يا صد و پنجاه نفر از مدارس ديگه مهمون داشتيم. من و ف.ن و ف.ا دم در بوديم و مسئوليت خطير خوش آمد گويي به مهمون ها رو داشتيم. وقتي همايش تموم شد و مهمون ها داشتن مي رفتن هم ناراحت شدم هم خوشحال . خوشحال شدم از اينکه مثل اينکه از محيط مذهبي مدرسه خيلي خوششون اومده بود و حداقل يه خورده ذهنيت مذهبيهاي خشکه مقدس از ذهنشون بيرون رفته ولي ناراحت شدم از اينکه رفتن اون ها به معني رفتن ما سر کلاس بود..


روزهاي چهار شنبه و پنج شنبه واقعا ويژه بود به خاطر همين هم توي يه پست ويژه مي نويسم. 




سومي هاي هدي:: 16/12/1386:: 6:18 عصر | نظرات ديگران ()


» ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[15/1/1387- 7:1 ع] بت خود را شکست
[21/12/1386- 6:51 ع] چهار شنبه ها
[16/12/1386- 6:26 ع] پست ويژه
[16/12/1386- 6:18 ع] چي بگم خوبه؟...
[15/12/1386- 5:50 ع] ماه و سنگ
[12/12/1386- 5:9 ع] ؟
[11/12/1386- 12:18 ع] دخترک
[30/11/1386- 3:55 ع] دلتنگي گل
[29/11/1386- 5:7 ع] يک روح بزرگ
[14/11/1386- 6:55 ع] آدم ها مثل کتاب هستند
[13/11/1386- 11:13 ع] اولين