سومي هاي ساجدات
صفحه ي اصلي |شناسنامه| ايميل | پارسي بلاگ | وضعيت من در ياهـو  RSS  |  Atom  |
اوقات شرعي
سزاوارترين کس به دوستي، آن است که سودش براي تو و زيانش براي ديگري باشد . [امام علي عليه السلام]
» آمارهاي وبلاگ
کل بازديد :415
بازديد امروز :1
بازديد ديروز :3
» لينک هاي روزانه

» درباره خودم
» + پست ويژه

آخخخخخ که عجب هفته اي بود اين هفته. مدرسه نگو...مدرسه نگو... ولي انگار نمي شه آخرش بايد بهش بگي همون مدرسه. ولي اين مدرسه يا حداقل اين هفته ي اين مدرسه انصافا با همه ي مدرسه هاي ديگه فرق داره. خودتون مي خونيد بعد مي فهميد که چرا اين قدر داغم...


چهارشنبه: بهمون گفتن ساعت سوم مهمون داريم. همه خوشحال شدن بالاخره رفتن يه زنگ اون هم تو اين وانفساي امتحانا خودش غنيمته ولي من خيلي ناراحت شدم چون زنگي رو که يک هفته انتظارش رو مي کشيدم داشتم از دست مي دادم. زنگ تفسير از اون مهمتر دبير تفسير استاد گرامي سرکار خانم حکيم جوادي. بالاخره زنگ سوم شد و رفتيم نمازخونه ولي اصلا باورمون نمي شد حدس مي زنيد مهمون مون کي بود؟ حاج آقاي صديقي مهمونمون بودن اصلا باورمون نمي شد همون حاج آقاي صديقي که هميشه از تو تلوزيون مي ديديمشون حالا رو سن توي مدرسه ي هدي بودن. آخ اي کاش مي شد صحبتهاشون رو اينجا نوشت. مثل هميشه خيلي قشنگ، مفيد، تأثير گذار و انسان ساز صحبت کردن کوچکترين چيزي که مي تونم از اون همه صحبت قشنگ براتون بگم اينه که در روايتي هست که:


زماني که خداوند براي بنده اش خير اراده کند، او را فقيه در دين و زاهد در دنيا ميکند و عيوب بنده را بر خود بنده نشان مي دهد.


حالا اينکه فقيه به چه معناست و زهد يعني چي اينها ديگه بماند.








پنجشنبه: سر کلاس فن سخنوري يه دفعه خانم جهاني (معاون) در رو باز مي کنن و مي گن خانمها با چادر بفرماييد نماز خونه. چه خبره؟ چي شده؟ کي اومده؟ آقا وارد نمازخونه شديم بگو چه فرشته هايي ديديم. چيزي حدود سي تا زن لبناني، پير و جوون،‏ اومده بودن تو نمازخونه ي دبيرستان هدي. اون خانمهاي لبناني همه يا مادر، يا خواهر، يا فرزند و يا همسر شهداي جنگ سي و سه روزه ي پارسال بودن. جنگي که انصافا براي اسرائيلي ها چيزي جز رسوايي نداشت. چار، پنج نفر از اونها اومدن برامون صحبت کردن و يکي از همون لبناني ها ولي مرد ترجمه مي کرد. آقا اينها يه دنيا آرامش بودن. يکي از اونها تک پسر 17 ساله اش رو تو جنگ از دست داده بود. اون با افتخار از اين افتخار آفريني پسر عزيزش صحبت مي کرد و خم به ابرو نمي آورد درحالي که اشک اکثر بچه ها رو در آورده بود. زن ديگه اي داشت صحبت مي کرد درباره ي از دست دادن شوهرش بعد از گذشت 8 ماه از ازدواج شون. اون دختر جوون فقط 24 سال داشت ولي با استقامتي بي نظير صحبت مي کرد. باور کنيد من خودم آدمي هستم که اگر فرد ديگه اي از استقامت اينها برام صحبت مي کرد اون رو به پاي بازي با الفاظ مي ذاشتم و اصلا حرفش رو باور نمي کردم ولي اين دفعه من اين آدم ها ي بي نظير رو از نزديک و با چشم هاي خودم ديدم. بهتون حق مي دم اگر حرفهاي من رو باور نکنيد و بگيد دوباره از اين حرفها ي کليشه اي ولي ازتون خواهش مي کنم باور کنيد اونها دنياي آرامش بودن. به جرأت مي گم اونها اصلا از شهادت عزيزانشون ناراحت نبودن. اونها از جاي امن عزيزانشون و روسفيدي اونها پيش خدا و اسوه ي شهادت امام حسين(عليه السلام) مطمئن بودن.


نکته ي جالبي که تو صحبت همه ي اونها بود اين بود که اونها حقيقتا صبر رو از حضرت زينب(سلام الله عليها) ياد گرفته بودن. واي خدا ايکاش مي شد فيلمش رو از مدرسه گرفت و روي وبلاگ گذاشت تا بقيه هم بدونن اونها مسلمون هاي واقعي بود. اونها حقيقتا فرشته بودن...






سومي هاي هدي:: 16/12/1386:: 6:26 عصر | نظرات ديگران ()


» ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ
[15/1/1387- 7:1 ع] بت خود را شکست
[21/12/1386- 6:51 ع] چهار شنبه ها
[16/12/1386- 6:26 ع] پست ويژه
[16/12/1386- 6:18 ع] چي بگم خوبه؟...
[15/12/1386- 5:50 ع] ماه و سنگ
[12/12/1386- 5:9 ع] ؟
[11/12/1386- 12:18 ع] دخترک
[30/11/1386- 3:55 ع] دلتنگي گل
[29/11/1386- 5:7 ع] يک روح بزرگ
[14/11/1386- 6:55 ع] آدم ها مثل کتاب هستند
[13/11/1386- 11:13 ع] اولين